اوله سطرم به نام حق خداوند
که دلهارو به دلها داده پیوند
عاشقان را عشق فرمان می دهد منزل به منزل
گه به خاک تیره خفتن گه فراز دار رفتن
اگر چه دوست به چندی نمی خرد مارا
به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست
غروب عاشقی رنگش طلاییست
اگر چه آخرش مرگ و جداییست
تا توانی رفع غم از چهره غمناک کن
در جهان گریان شدن آسان است اشکی پاک کن
اگر خواهی جهان در کف اقبال تو باشد
خواهان کسی باش که خواهان تو باشد
ای خداوند حکیم همه یار دارند و ما تکیم
هر که عاشق است از دور پیداست
لبش خشکیدءو چشمانش پیداست
من آن مرغم که افکندم به دام مه بلا خود را
به یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را
دیده ای دل که غم یار دگر باره چه کرد
چون که شد دلبرو با یار وفادار چه کرد
در میان همه گل گشتم و عاشق نشدم
تو چه بودی که مهن.. تو را دیدم و دیوانه شدم
همه خوبان عالم را بدیدم دل نشد عاشق
تو چه بودی مهن.. که تو را دیدم و دیوانه شدم
عزیزم نامه ات آمد به دستم برفتم گوشه ای تنها نشستم
به خواندم نامه را دلشاد گشتم زغمهای جهان آزاد گشتم
یا رب ای کاش ای آشناییها نبود
پا به دنبالش این جداییها نبود
یا که او با من نمیشد آشنا یا مرا از اون نمی کردی جدا
مرا دردی است اندر دل اگر گویم زبان سوزد
اگر پنهان کنم ترسم که مغزو استخوان سوزد
