تبليغاتX
دل باخته

دل باخته

زندگی کن زندگی بهترین لطف خداست.عشق بورز عشق بهترین شعر خداست.

سلام حامد جان اینم همونی کدی که بهت گفتم

<meta http-equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8">

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 4 PM  توسط حسین  | 

جو...

همیشه وقتی انسان یه مقدار اوج میگیره به یه نقطه از جو میرسه که دیگه ابری وجود نداره

پس هر وقت هوای دلت ابری شد بدون خوب اوج نگرفتی

دوست داشتن خیلی شیرین پس همدیگرو دوست بدارید

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 10 PM  توسط حسین  | 

اندازه

اندازه جفت چشمام دوستت دارم

(ارادتمند شما موش کور)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 5 PM  توسط حسین  | 

باهاتم

سیگار با اینکه میدونه  آخرش  زیر پات له میشه

بازم تا آخر باهات میسوزه

سیگارتم

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 12 PM  توسط حسین  | 

حالا

 ----------------------

11-ba hame eshgho javooni, ba ye donya mehrabooni, ba zaboone bi zabooni, mikham ino khoob bedooniiiii : ENERJIYe HASTEYEE, HAGHe

 -------------------------

12-Naro paien
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
Dige paientar az in naro
.
.
.
.
.
.
.
.

Zaboone adam halit nist !
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ضايع شدي؟Didi hichi nabood !


+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 11 AM  توسط حسین  | 

او

من زنـــــــــــده بودم اما انــــــگار مرده بـــــودم   

از بـــــس که روزها را با شب شمرده بـــــــودم

ده سال دور و تنــــها     تــــــنها به جرم این که 

او سرسپرده می خواست من دل سپرده بودم

ده ســــــــــال می شد آری در ذره ای بــگنجم  

از بـــس که خویشتن را در خود فشرده بـــودم

در آن هـــــــوای دلــــگیر وقتی غروب می شـد  

گویی به جای خورشید من زخم خورده بــودم

وقتی غروب می شد     وقتی غروب می شد

 کـــــــــــاش آن غروب ها را از یاد برده بـــــودم

با تشکر از وبلاگ امین جان

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 6 PM  توسط حسین  | 

نظرتون راجب اين قالب چیه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 8 PM  توسط حسین  | 

در این

در این دنیا که حتی مرگ نمیگرید به حال من

همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها

تو خراب من آلوده نشو  غم این پیکر فرسوده نخور

قصه ام بشنو از یاد ببر بهر من غصه بیهوده نخور

تو سپیدی من سیاهم هستی گم کرده راهم

تو به هر جا در پناهی من به دنیا بی پناهم

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 10 PM  توسط حسین  | 

نیاموخت

زندگی به من آموخت  که چگونه گریه کنم

اما گریه به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم

تو نیز به من آموختی که چگونه دوستت بدارم

اما به من نیاموختی که چگونه فراموشت کنم

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 10 PM  توسط حسین  | 

عشق مرا . .

آرزوي تو دست هايم را بسته است

و عشق

مرا به برده اي مبدل کرده است

برده اي خود ساخته، رام، سر به راه و خاموش

در دست هاي تو

برده اي که هرگز

آزادي تلخ خود را نمي خواهد

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 8 AM  توسط حسین  |